هدف از ارائه مقاله با عنوان نیهلیسم نقطه مواجهه با فرهنگ غرب ،این بوده که نهیلسیم به صورت یک بیماری فراگیر در همه جا شیوع پیدا کرده است. در جامعه ...
کد خبر : 1882

هدف از ارائه مقاله با عنوان نیهلیسم نقطه مواجهه با فرهنگ غرب ،این بوده که نهیلسیم به صورت یک بیماری فراگیر در همه جا شیوع پیدا کرده است. در جامعه ماهم به ویژه در قشر جوان پدیده نیهلیسم به وضوح خود را نشان داده است ، می توانیم دلایل زیادی برای آن بیان کنیم ، که جوانان دچار این چالش شده اند . برای به دست آوردن شناخت از هستی خود و جهان خارج از خود با مشکلاتی روبه رو هستند .درفلسفه ما به عنوان فلسفه اسلامی ، نمی توانیم پیشنه ای از این اصطلاح امروزی نهلیسم به دست آوریم ، چرا که وظیفه فلاسفه ما تفکر در حکمت الهی بوده است . این بحث نیهلیسم با مضمون بی ایمانی و بی مسئولیتی در قبال همه چیز ، در زمان فلاسفه بزرگ ما موضوعیت پیدا نکرده است چرا که همیشه ایمان در سرزمین ما زنده بوده است. در بعد دیگر فلسفه ، یعنی فلسفه جهان غرب پیشنه بحث را می توان تا فلسفه قبل از سقراط پی گیری کرد و علَت شدت و حدَت پیدا کردن این موضوع در جهان مدرنیته و پست مدرن را به طور کامل به دست آورد. صنعت را می توان مهم ترین دلیل دانست که امروزه فرهنگ پوچی غرب با پشتوانه غول صنعت سعی دارد خود را به دیگر سرزمین هاسرایت دهد ، در قسمتی از مقاله به صورت تحقیقی ودر بخشی هم به صورت تاریخی به موضوع نگاه کرده ایم و درجایی دیگر به صورت فرا تاریخی و آسیب شناسی عمل کرده ایم . یافته اصلی این تحقیق ،طرح مسئله و تبین کردن موضوع بوده است ، نه اینکه راه حلی کامل برای نیهلیسم به دست آورده باشیم .

کلید واژه : آزادی “”Libertarian ، ارزش اخلاقی مطلق “”value Absolute morals، اگزیستانسالیسم” Existentialism”، دلهره ” “Anguishو ترس ، یأس و ناامیدی ؛دینReligion”” ، هیچ انگاری و پوچ گرایی”Nihilism”

مقدمه
نیهلیسم ازاین منظر حائز اهمیت است که امروزه علایم و نشانه های آن را می توان در همه جا به خوبی درک و مشاهده کرد. این پدیده را می توان در گفتگوی های روزمره افراد در زندگی و مسائل مختلف ، در همه زمینه ها، نگرش های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی به وضوح دریافت . اساسا نیهلسیم مثل یک ویروس ویران گری است که همه عقاید و باورها و ارزش ها را از اساس مورد حمله قرارمی دهد.موضوعی که در قبال این آفت جهان سوزضرورت پیدا می کند شناخت کامل آن اعم از نقطعه پیدایش . شکل گیری ؛چگونگی راه یافتن آن به ساحت اندیشه می باشد .رویکرد دراین مقاله شناسایی نیهلیسم و خاستگاه تاریخی آن است و اینکه چه فیلسوفانی به حل این مشکل پرداختند؟ آیا آنها تواسته اند به حل این موضوع کمک کنند؟ ویا اینکه به جریان نیهلیسم شدت داده اند ؟ در نهایت سوال اساسی که در این پژوهش مطرح شده این است ، آیا فلسفه اسلامی قادر به مواجهه با این معضل می باشد ؟ دراین مقاله به صورت اختصار از فلاسفه قبل ازسقراط موضوع را پی می گیرم و درعصر روشنگری و جهان پست مدرن به صورت تفصیلی در مورد مواجه فرهنگی ، که با پیشرفت صنعت و تکنولوژی موضوعیت پیدا کرده بحث کرده ایم . در جهان امروزه به دلیل وسایل ارتباط جمعی از جمله شبکه جهانی AT))، تمام مرزها و خط فاصل ها بین ملل و کشور ها فروریخته است .تمام اندیشه ها و مکتب ها وفرقه ها و مذاهب به صورت آماده باش در مقابل هم قرا ر گرفته است ، هر کدام درپی این است که عقیده خویش را به کرسی بنشاند و طرف مقابل را مسکوت کند .جهان غرب که طلایه دار صنعت است و نظام سرمایه داری که عمده ثروت های جهان سوم را در گذشته به غارت برده است، امروزه با مشکل معناسازی برای جوامع خود روبرو هستند . و از آن جایی که ایدئولوژی آنها قادر به حل نیهلیسم نبوده است .اهداف خود را برای به سلطه کشیدن دوباره کشورها بر ایدئولوژی هیچ انگاری گذاشته است . از آن جایی که اکثریت نظام اطلاع رسانی در اختیار نظام های سرمایه داری نوین می باشد, برای هدف خود سد محکمی در پیش رو نخواهد داشت , تنها نقطعه جلوگیری از این حمله ایدئولوژی ؛ فرهنگ و اصالت کشورهای در حال توسعه می باشد .

مبانی نظری تحقیق
نیهلیسم در محافل علمی ایران
اساسا نهیلیسم در محافل علمی و فلسفی ما به عنوان جریانی مطرح می شود که به دلیل پیشرفت صنعت و تکنولوژی در جوامع غربی به وجود آمده است . نهیلیسم را می توان در همه اقوال به دست آمده از گذشتگان پیدا کرد ، این جریان در همه اعصار تمدن انسانی نمایان بوده است . اشعار حکیم عمر خیام در سرزمین ما به خوبی نهلیسم را بیان می کند ، ادامه بحث در بخش اگزیستانسالیسم اشعار ی از حکیم را به عنوان نمونه عرضه خواهیم کرد.
نیهلیسم و چگونگی ورودش به ذهن
هنگامی که نظام اندیشه ای به بررسی ارزش ها ی اخلاقی و حقایق جامعه می پردازد ، با طیف مختلفی از برداشت ها در مورد ارزش ها و حقایق مواجه می شود . درصورتی که این اندیشه به این نتیجه برسد که ارزش ها و حقایق بنیانی متعالی ندارد و می تواند از آنها گذر کند، به دلیل قدرت نفی کنندگی بی پایانی که در نهاد انسانی وجود دارد ، خود را به آزادی مطلقی می رساند که از همه قید و بندهای اخلاقی در جامعه خودش را رها می کند . حال این تفکر خود را در نقطه آزادی مشاهده می کند و می خواهد راهی را انتخاب کند اما ناگهان با این مشکل مواجه می شود که کدام راه را انتخاب کند.از این راه های بی نشانه به کدام مسیر برود . از هرکدام برود چه ملاکی برای درست بودن انتخابش وجود دارد ؟ شخص در حالت عادی به خود فریبی دچار می شود و یک راه را انتخاب می کند ولی اگرلحظه ای تفکر در مورد این انتخاب کند وحشتی سرای وجودش را می گیرد که چه بکند؟ چرا این راه را انتخاب کرده است ؟ این درماندگی در اندیشه و نداشتن معیار برای انتخاب را نهیلیسم می گویم .درماندگی نوع بشر در شناخت خود و هستی ، نتایج اسف باری از جمله ، خسته و بیزار شدن ازانسانیت و احساس بیهودگی از ادامه زندگی کردن دارد، دلیل این طرز تفکر خود را نداشتن محمل امن و زیست گاه مطمئن فکری ونداشتن اندیشه مطلق و بدون نقص می داند. چیزی که به اصطلاح امروزی به عنوان پوچ گرایی در آکادمی غرب مطرح است ، تعاریفی است که از فیلسوفان قرن نوزدهم و بیستم به جای مانده است ،به ویژه نیچه که برای اولین بار این لفظ را به کار برد .قریب به این مضمون که هنگامی که فرد ایمان خود را به خدایان از دست می دهد به پوچ گرایی می رسد (زمانی /ص ۱۳۲/۱۳۸۶)دو نوع نیهلیسم را معرفی می کند با عنوان فعال و منفعل ، نهلیسم فعال همان است که در بیان فوق در مورد آن توضیح دادیم و شخص با شور و هیجان وشادمانه بودن در تحقیق ؛ ارزش ها و حقایق را درهم می شکند ، به این معضل دچارمی شود ( نیچه در چنین گفت زرتشت این مطلب را بیان می کند ( هنگام که توده گله ایمانش را به خدا یان از دست دهد(نهیلیسم منفعل ). خدایی را که همه چیزو هم چنین همه کارهای زشت بشر را می بیند ؛ چاره ای جز مردن نداشت ، بشر نمی توانست تحمل کند چنین شاهدی را زنده ببیند(نهیلیسم فعال ) ؛ ونیچه از آن به عنوان زشت ترین مرد یاد می کند .نیچه / ص ۴۳۱/۱۳۸۹). نهلیسم منفعل در زندگی اشخاص با این که میل به زندگی دارندو یک حالت خرسندی از خودنشان می دهند ولی هموراه در ترس و دلهره نیچه ای و تهوع سارتری و یأس کی یرکگاردی و پرت شدن هایدیگری به سر می برد.
فلاسفه اسلامی و نهیلیسم
سه مکتب فلسفی موجود در کشور ما یعنی مشائی با ابن سینا و اشراقی با شیخ شهاب سهروردی و متعالیه با بینان گذارش که صدر المتألهین است ، نام این سه مکتب را می توان الهیات عقلی نهاد که مبانی دین و مذهب کشور ما رامورد سنجش عقل قرارداند، مباحثی که بتوان موضوع نهیلیسم را پی گیری کرد موجودنمی باشد . طوری که از مطالب و اقوال آنها به دست می آید، موضوع نیهلیسم چنان مطرح نبود که در مقابل اندیشه راسخ فیلسوفان اسلامی اهمیت پیدا کنند چرا که فلاسفه ما آن چه را می دیدند و شهود می کردند؛می نوشتند” حرفی که از دل بر آید لاجرم بر دل نشنید . نیازهای و احتیاج های امروزی جامعه که خیلی هم بغرنج و پیچده است را می توان با پشتوانه این سه مکتب اسلامی پاسخ داد. مباحثی را که فلاسفه ما مطرح کرده اند در خدمت دین و مذهب کشور ما بوده است کاری که در سالهایی قبل توسط علامه طباطبایی و معلم شهید مطهری بازتاب چشم گیری داشت و امروزه هم توسط بزرگان با هوشیاری کامل ادامه دارد.

الف فلاسفه قبل از سقراط
فلاسفه اولیه یونانی خود را به گونه ای به ما عرضه می کنند ، که نظریاتشان بیشتر جنبه زیست شناسی دارد .علی الاصول فلسفه قبل از سقراط بنا به این فرض که نظام فکری آنها متوجه وجودغیر مادی نبوده است ، جهان هستی را به مثابه همین جهان مادی می دانستند . اگر نظر متافیزیکی هم داشتند به نقل از ارسطو : عمیقا تحت تأثیر خدایان اساطیری و کهن یونان باستان بوده اند (زمانی /ص۴/۱۳۸۹). گروهی از آنها مثل هراکلیتوس و آناکساگوراس که به مبانی متافیزیکی رسیدند (کاپلستون /ص۹۹/۱۳۸۷) امَا به طور کامل نمی توان نظریات آنها را بررسی کرد ، این فلاسفه با حس و عقل مبانی خود را بیان می کنند و بیشتر در قالب این موضوع بوده که جهان هستی از چه ماده و عنصری تشکیل شده است . نتیجه ای که می توانیم از مطالب به جا مانده از آنها به بگریم این است که تأثیر زیادی بر متفکران بعد از خود گذاشتند ، که ردپای آن را می توان در جهان اکنون نیز مشاهده کرد . مثال که می توان زد بها ء زیادی است که علم زیست شناسی و جریان های فلسفی تجربی گرایانه پیدا کرده است و ارزش های مختلف اخلاقی که بر اساس این تفکر به وجود آمده است. هر اندیشه ای در بستر تاریخ چه به صورت قوی ویا ضعیف به حیات خود ادامه می دهد . راز زنده بوده اندیشه فیلسوفانی چون هراکلیتوس را می توان در اندیشه سوفسطائیان و اپیکوریان پیدا کرد . که عمیقا تحت تأثیر او بودند .

ب: سوفسطائیان و آغاز مبانی نیهلیسم
سوفسطائیانکه با ناکامی فلاسفه قبل از خوددر حل مسئله شناخت جهان و ماده آن مواجه شدند، نوع جدیدی از مدَاقه و بررسی را شروع کردند. “در اینجا این موضوع را مطرح می کنم که همه فیلسوفان عصر روشنگری و فلاسفه جهان مدرنیته و پست مدرن عمیقاّ تحت تأثیر سوفیست ها بوده و هستند ” اولین کاری که سوفیست ها انجام دادند ، شک کردن به اعتبار شناخت انسان بود . کاری که رنه دکارت به صورت تعمدی برای یافتن بنیان فلسفه خود انجام داد .اساس کار حکمای دوره گرد سوفیستی این نظریه شناخت بود ، که فقط حس هر فرد انسانی معیار و منبع شناخت است . بزرگ ترین فیلسوف این جریان ، پروتاگوراس گزاره ای دارد که آوازه اش گوش جهان پست مدرن را پر کرده است ” شخص انسان معیار همه چیز است (کاپلستون/ص۱۰۶/۱۳۸۸)” ژان فرانسوا لیوتار که فیلسوف بزرگ جهان پست مدرن محسوب می شود وقتی که بیان می کند ” جهان کنونی با شکاف ترمیم ناپذیری معناسازی متحدروبه رو است (فلین/ص۱۸۵/۱۳۹۱)” همین گزاره پروتاگوراس را معیار شناخت قرار می دهد .رویکرد دیگرسوفیستی در مورد حس که هر چیزی را با حس فرد قابل سنجش می داند, در فیلسوفان تجربه گرا یعنی هیوم ،لاک وبارکلی به اوج می رسد که بیان می کند” معیار شناخت حس است و چیزی که انطباعی از آن نیست را معدوم می دانند (لاوین/ ص ۲۳۴/۱۳۸۷). هیوم که با همین رویکرد ، وجود جوهر جسمانی و روحانی را قابل شناخت نمی داند و بعضا هم آن را ردَ می کند . گزاره دیگر پورتا گوراس این بود که تمام ارزش های اخلاقی جامعه را نسبی می دانست که ریشه متعالی ندارد و اساس مطلقی نیز ندارد ، اوج نتیجه گیری از این گزاره را فیلسوف قرن نوزدهم فردریش نیچه می گیرد که می گوید ” خدا مرده است و هیچ ارزشی بنیانی مطلق و متعالی ندارد و همه آنها ساخته دست بشر است و این ارزش ها همانند خود گونه بشر روند تکاملی و تاریخی خود را سپری کرده است(ویل دورانت /ص ۳۱۲/۱۳۸۷)”
پروتاگوراس هنگامی که از شنا خت حقیقت و معنای جهان دست برداشت ؛ و آن را دست یافتنی برای بشر نمی دانست , هدف خود را بر عمل متمرکز کرد , به این طریق که هر چه در زندگی شخص به کار می آید ؛ برای او سودمند است و جایگاه شخص را در اجتماع ارتقاء می دهد , باید در صدر کانون توجه قرار گیرد . و افراد را باید به این گونه تربیت کرد , واین اندیشه هم که در عصر ما و در جهان پست مدرن تحت عنوان پراگماتیسم ” اصالت عمل به شدت و حدَت بیشتری خود را نمایان می کند , که می گوید حقیقتی برای کشف شدن نیست , ولی می توان حقایقی را برای زندگی ساخت (فلین/اراده معطوف به باورص ۲۶/۱۳۹۱) .
پروتاگوراس با نسبی دانستن ارزش ها که با توافق اجتماعی بدست می آید تأثیر زیادی بر توماس هابز گذاشته است وبعد دیگری از اندیشه پورتاگوراس با هابزبه اوج رسید با این گزاره که ” انسان گرگ انسان است ” (زمانی /ص۷/۱۳۸۶).
پروتاگوراس در مورد دین و خدایان یونان همان رویه خودرا دارد و اظهار می دارد که در مورد آنها مطمئن نیست ؛دلیل این نظریه خود را فرصت کم داشتن در زندگی برای شناخت و ابهام موضوع می داند (کاپاستون /ص۱۰۷/۱۳۸۸) . اساسا پروتاگوراس آن طور که از گزاره هایش می توان فهمید ؛ دچار سردر گمی است , که آیا می توان برای جهان حقیقتی در نظر بگیرد؟ برهمین اساس نتیجه می گیرد که به خدایان باید ایمان داشت . و به همین طریق محملی برای اندیشه خود بدست می آورد. این اندیشه را هم می توان در فلسفه اگزیستانسیالسیم با سورن کی یرکگارد که از متافیزیک نظری گذر می کند،دین مسیح و توجهیات ارسطویی آکویناس و دکارت برای این دین مطرح کرده است, را ردَمی کند , نوعی جهش را معرفی می کند. که شاید این جهش ما را به حقیقت برساند.(فلین/ص۵۹/۱۳۹۱) . می توان نام آن را ایمانی فلسفی , که نمی دانم در آن موج می زند معرفی کرد, ونوعی فرار از نهلیسم دانست .
گرگیاس و هیپیاس را می توان دیگر بزرگان این جریان دانست , هیپیاس که نوعی ناخرسندی از قوانین بشری را عرضه می دارد ؛ و اشاره می کند , که باید به قوانین طبیعی باز گشت و با این قوانین زندگی کرد .(کاپلستون/ص۱۱۱/۱۳۸۸) . ردپای این اندیشه را هم می توان , در ژان ژاک رسودنبال کرد . که براین باور بود که ” بازگشت به طبیعت را به این خاطر که ساده و بی آلایش است , را باید مبنا و اساس قرار داد “(یوسف کرم/ص۳۰/۱۳۹۰) . اندیشه گرگیاس که بیش از همه به هیوم نزدیک است , به خاطر این که می گوید : که اساساُ چیزی وجود ندارد ؛ که شناخته شود.(کاپلستون /ص۱۴۴/۱۳۸۸) هیوم که قبلا بیان داشتیم , جوهر جسمانی را هم رد می کند , این همان اندیشه سوفسطائیان باشدت و حدَت ببیشتر است .می توان ردپای اراده معطوف به قدرت نیچه را و اراده معطوف به باور ویلیام جیمز را در اندیشه گرگیاس بدست آور د.

(نتایج بحث سوفسطائیان )
مشاهده کردیم که چقدر نظام های اندیشه در غرب به هم نزدیک می باشد , یک نوع پیوستگی تاریخی را به نمایش می گذارد ؛اندیشه ای در جایی شکل می گیرد و در جایی به نقطه اوج خود می رسد , ولی در نقطه ای هم به بن بست می رسداما نمایان گر پویایی اندیشه بشری است و حداقل اگر ما با اندیشه های آنها موافق نباشیم وآنها را رد کنیم ؛ باز تفکر آنها خواهد گفت که ما ” تلاش خود را انجام داده ایم “. همین سیر اندیشه و تعالی گرفتن آن درفلسفه ماهم وجود دارد ، ابو اسحاق کندی آن را شروع کرد و در صدرالمتألهین ژرفا گرفت.امروزه این سیر تعالی در کشور ما به نقطه اوج رسیده که از همه شبهات پیراسته شده است اما بازتاب آن خیلی کم است به طوری که بسیاری از جوانان بی اطلاع از این پویایی اندیشه هستند.
فلیسو فان غربی در مواجهه با نیهلیسم رویکرد های مختلفی داشته اند بیانگر این می باشد که تمامی بشر با این مسئله دست به گریبان بوده است ؛ هنگامی که انسان خاستگاه خود ،مبدأ و منتهای هستی را نمی تواند , در پژوهش خود بدست آوردوفتی این نا توانی در شناخت را درک کند به بحرانی تحت عنوان نهیلیسم تن داده است .این بس برا ی نوع بشر خطرناک می باشد ؛ بشر بدون داشتن محملی امن و تیکه گاهی مطمئن برای نظام اندیشه خود , زیستن را فراموش می کند و ممکن نیست بتواند طور ی زندگی کند ؛که برای ادامه حیات بشر تضمینی فراهم کرد. قابل ذکر است اندیشه های که از سوفسطائیان و سیرصعودی نظام فکری آنها عرضه داشتیم , دارای تناقض های بسیاری است. اساساُ هر اندیشه که در مجرای فکری بشری با شد, چه لحاظی منطقی و چه تجربی قابل خدشه و انکار می باشد . این موضوع محل بحث ما نیست ؛ جهانی که سوفسطائیان در آن اندیشه کرده اند ؛ به جهان امروزه ما بسیار شباهت دارد ،مملکت ما هم جزئی از این جهان است ؛ که با اندیشه سوفیست ها هماهنگ شده است ،بدون شک از این قاعده مستثنی نخواهیم بود . سوالاتی که سوفیست ها و پیروان اندیشه آنها در اعصار بعدی مطرح کردند وهمان طور که اندیشه آنها با شدت بیشتری در زمان های بعد ادامه پیدا کرد , در زمان ما هم شدت آن تشکیک در شنا خت و افسانه دانستن جهان از دیدگاه هیوم و انکار حقیقت داشتن جهان و اینکه هیچ ارزشی بنیانی متعالی ندارد , امروزه در مقیاس بزرگتری در همه جوامعه بشری وجود دارد . یکی از این شباهت ها که بین جهان سوفیستی و جهان ما می باشد ، به این صورت است، هنگامی که یونان باستان مسیر پیشرفت را سپری می کرد و مردم آن با تمدن های دیگر سرزمین ها آشنایی پیدا کردندو هنگامی که اندیشمند برتر آنها پروتاگوراس به فرهنگ و تمدن ، عقاید و رسوم کشورهای چون ایران باستان، مصر وبابل مواجه شد ؛ تناقض های زیادی که از این آگاهی بین تمدن ها بدست آورد , او را برآن داشت که حکم به نبودن معیار شناخت کلی و نسبی دانستن ارزش ها کند . کاری که با صنعتی شدن جامعه غربی با هیوم و نیچه به اوج خود رسید . امروزه هم با وجود شبکه جهانی اینترنت و وسایل ارتباط جمعی که جهان را به صورت دهکده جهانی تغییر شکل داده است . اشخاص می توانند در کوتاه ترین زمان به هر نظام های اندیشه ی دسترسی داشته باشند . این امر موضوعیت پیدا می کند ، چه تضمینی برای حفظ جوان ایرانی در مقابله با این حجم مختلف فرهنگی وجود دارد ؟ نظام اندیشه ای اوکه میراثی دینی و تاریخی اصیلی محتوایش را تشکیل می دهد در مقابله با فرهنگی که صدرد با فرهنگ ممکلتش در تضاد است , ثابت می ماند؟ چیزی که امروز ه در جامعه مشاهده می کنیم , پاسخی منفی است , چرا که اکثریت جوانان با وجود اینکه نماز می خوانند و اعمال دینی انجام می دهند . ولی درنظام اندیشه آنها این محتوا جای گرفته است ، اساسا خدا وجود دارد ؟ آیا زندگی به شیوه دینی درست است ؟ چرا هستم ؟ چرا باید باشم ؟ اساسا بایدی وجودی دارد ؟ جوانان باوجود حفظ حیات دینی خود
, به این روش زندگی می کنند , که منتهی خواسته هایشان رسیدن به رفاه مادی است و به زعم خود با بدست آوردن شغل مناسب و منبع اقتصادی مطمئن می توانند به بهترین نحو زندگی کنند! اما همین امر باعث می شود که به بدترین شیوه ممکن زندگی کنند, چرا که اگر به هدف خود برسند , به بیهودگی روزمرگی دچار خواهند شد واین که ارزش شخص خود را از همه نوع بشر بالاتر بداند , همه دغدغه اش این باشد که موقیعت کنونی را از دست ندهد. جالب این است که حتی حاضر نیست, برای حفظ این موقیعت خود را به خطر بیندازد . حتی الامکان سعی دارد با زمینه سازی برای به خطر انداختن موقیعت دیگران خود را تسلی دهدوبه این باور برسد, که دارای ارزش است ،در پشت تظا هرشان به زندگی دینی نیهلیسم کاملا هویدا است وبه بدترین وجه آزار شان می دهد . اگر در اهداف خود که در آن خوب بودن به مثابه مفید بودن است؛ برای رسیدن به امکانات مادی ناکام بماند, نتیجه آن ناهنجاریهای اجتماعی است وبدبین شدن به ارزش های دینی و حتی توهین به آنها و در نهایت اینکه از دین گذر کند و به بزهکاری اجتماعی مبتلا شود, که با آرمان های دین ما که برایش انقلاب کرده ایم و برای حاکمیتش خون ها ریخته شده بسیار در تضاد است , این نکاتی که در مورد واقیعت های موجود زندگی اکثریت جوانهای ایرانی بیان شد , همان قطرات خونی نهلیسم است , که بر مغز جوانان این سرزمین ریخته می شود , و اگر درمان نشود , به مرگ مغزی آنها منجر خواهد شد .
ج : دوره سقراطی
هنگامی سقراط با فضای مه آلودی که سوفسطائیان برای اعتبار شناخت انسان به وجود آوردند روبه رو شد .با شیوه به اصطلاحی صوفیانه در ادبیات ما به مقابله با آنها پرداخت . هنگامی که سقراط از جانب ندای معبد دلفی عنوان دانا ترین فرد به جهل خود شناخته شد وبااین نادانی که نقطعه برتریش نسبت به آتنی ها حساب می شد باید حقیقتی بزرگ را مکشوف سازد( کاپلستون /ص۱۲۷/۱۳۸۸). اما این گزاره ی به جا مانده از سقراط بیان می کند که می خواهد با جهل به حقیقت ، دیگران را نیز آگاه کند که نسبت به حقیقت جاهل هستند. ولی گفتارهای باقی مانده از سقراط این مطلب را بیان می کند که داعی کشف کردن حقیقت را دارد و این کاملا دور مضمر است که سقراط و شاگردش افلاطون قادر به حل آن نبودند . سقراط را می توان عارفی در نظر گرفت که می خواست یافته دورنی خود را برای آتنیان بیان کند و این چنین در مورد رسالت خود بیان می کند ” اگر نتوانم با کلمات منظورم را بیان کنم آن را با عمل به نمایش خواهم گذاشت (فیلن/ص۲/۱۳۹۱). سقراط با روش مامایی و دیالکتیک می خواست اثبات کند که ارزش های اخلاقی کلی و تا ابد جاویدان خواهد بود (کاپلستون /ص۱۳۱/۱۳۸۸).سقراط به گونه ای که از گزاره هایش می توان بیان کرد، قصد داشت حقیقتی را برای آتنیان به تفسیر بکشد . اما تا چه اندازه موفق بوده است جای بررسی دارد .او در روش استقرایی خودکه به تعاریف کلی می رسد فقط این موضوع را برای ما بیان می کند که مغالطات سوفیست ها را برملاء کرده است . او خود نیز به دشواری ادعایش در مورد کشف حقیقت پی برده بود و هنگامی که سوالاتی در مورد جاودانگی نفس ازاو می پرسیدند بیان می کرد که زندگی پس از مرگ ممکن است. شیوه خود را به این گونه بیان می داشت که من مراقبت از نفس را در رأس همه امور قرار داده ام ( فیلن /ص ۱۴/۱۳۹۱). در این متن در مورد سقراط دو هدف را دنبا ل کرده ایم که مقدمه مباحث بعدی خواهد بود یکی اینکه سقراط به دنبال کشف حقیقتی بود وبه پشتوانه این حقیقت کشف نشده اخلاق را ابدی، کلی و جاودانه می دانست .دوم این که در کتب دانشگاهی و مدرسی ما سقراط را به عنوان یک پارادایم و الگوی تفکری به حساب آمده است . گاهی از سقراط به عنوان پیامبر یاد می شود و روش او را مبلغانه تفسیر می کنند. اساسا آموزه ای از سقراط در دست نیست , و آن چه افلاطون به استاد ش نسبت می دهد تحقیقی است , که خود آن را به دست آورده است . استادش او را پرورش داده بود , که به این روش اندیشه کند (دیالکتیک ) . روش او فقط اقناعی بود, که می خواست به گونه ای آن را حقیقت جلوه دهد . شاید اگر کسی از سقراط بپرسید که نتوانسته ای ما رابا حرفایت راضی کنی ؟ سقراط همان گزاره فوق را بیان می داشت که در عمل به تو اثبات می کنم .با همین رویکرد لب به جام شوکران گذاشت . شاید تلخی این گفته پروتاگوراسکه چیزی جزنظریه های بهتر در این عالم نیست؛ (کاپلستون/ص۱۰۵/۱۳۸۸) ؛ از زهر برای اوتلخ تر بود و سعی داشت با عمل نظر خود را به اثبات برساند .
روش سقراط , که خونش ضمانت درستی آن را , برای دیگران ملاک قرار داد , در افلاطون به اوج خود رسید و به بنیانی برایده های ازلی رسید(کاپلستون/ص۲۱۵/۱۳۸۸) ، که اساس همه فلسفه او بود . افلاطون هم مانند استاد خود حقیقتی را جسجتو می کرد . که تنها راه فهم آن را برای دیگران در قالب تمثیل غار عرضه می دارد . تنها هَم و غم افلاطون این بود که به استادش وفادار بماندو رفتارهای سقراط و عملکرد اخلاقیش را به اثبات برساند . افلاطون تربیت های اخلاقی استادش را به عنوان حقیقت در باب هستی شناسی و معرفت شناسی عرضه می دارد ؛ واگر ایده های ازلی را از اندیشه اش جدا کنیم , چیزی برای گفتن ندارد. ایده های ازلی یک همان گویی می باشد که در تمثیل غار عرضه می دارد . تمام کاوش و تحقیق افلاطون فقط در حوزه ذهن است . که اگر به عالم عین امتداد یابد , مسائل لا ینحل بسیاری به جا خواهد گذاشت.
اگر بتوان راضی شد , که سقراط دارای نوعی شهود ولوبه طور ناقص بوده است . اما این گزاره به هیچ وجه نمی توان در مورد افلاطون به کار برد . چنانکه آن قدر نیچه را بدبین کرد که بیان می کند ، هیچ متن غیر تفسیری اصیلی در تاریخ بشری وجود ندارد وهرچه هست اعم از دینی و انسانی همه گزاره ای تفسیری هستند , در نهایت به انکارهر گونه حقیقتی در عالم سوق داده شد. مطلب درباره ارسطو به اوج خود می رسد , که برخلاف افلاطون که به استاد خود وفادار بود
او به استاد خود وفادار نماند , به طوری که اصل اساسی استاد خود یعنی مثل را به چالش می کشاند, فردریک کاپلستون را بر این داشت , بگوید لازم نیست که افلاطون یا ارسطو را در باب نظریه مثل احمق بپنداریم , فقط برای حفظ شأن آنها بهتراست , بگویم ارسطو در این باب عدالت را رعایت نکرده است ( کاپلستون / ص۴۲۷ /۱۳۸۸) .اساسا در ارسطو باید گفت شیوه مدَاقه و بررسی را بر خلاف سوفیست ها، سقراط ،افلاطون تغییر داد و به این گزاره رسید که وجود موجود است ، او فهمیده بود حقیقتی که سقراط و افلاطون از آن سخن می گفتند ؛ با آن روش دیالکتیکی به دست نمی آید . خلاقیت وابتکار او این بود ،ذاتی که سقراط و افلاطون ادعایی دست یابی به آن را داشتند و سوفیست ها موضع لاادرگری در قبال شناخت ذات حقیقت گرفتندرا به عنوان واقع در نظر گرفت ( یعنی این که حقیقت مساوی با واقع ) . با این گزاره شروع به بنا نهادن نظامی کرد ، که بعدها وبا انتقال مبانی ارسطویی به سرزمین ما به عنوان پارادایم اصلی تعقل شد . ارسطو ذات را به عنوان موجودی در واقع ؛ جستجو کرد و فیلسوفان ما در بسیاری از آراء خود از آن پیروی کردند . ارسطو در گزاره های خود خدا را به عنوان علت غایی عالم به اثبات رسانید و فیلسوفان اسلامی این نظر را تعمیم داند و علت فاعلی بودن خدا را نیز اثبات کردند , خدا به مثابه یک سوژه و ایده مطرح شد که هم هدف جهان است و هم آن را خلق کرده است , آنسلم و آکویناس هم علت فاعلی بودن خدا رابه علت غایی ارسطو اضافه کردند و هم با خدای انجیل چها رگانه تطبیق دادند ؛ این مسئله لاینحل قرون وسطی شد و در باب کلیات معرکه آراء شد. فرانسیس بیکن که مرگ سوژه را به نوعی بیان داشت و فیلسوفان بعد از خود را به گذر ازسوبژکتیویسم دینی سوق داد .نتیجه ای که از این مبا حث از ابتدا تا اینجا به دست می آید این است که سوفیست ها و سقراط و افلاطون در باره حقیقتی بحث مطرح می کردند ؛ هرچند کلام شان یقینی را در بر ندارد ؛ ولی همین که تحریف آن چنانی از حقیقت نداشته اند ؛ اشکالی بر آنها نیست آنها حقیقت را به مثابه ذاتی می دانستند که باید کشف شود و با شهود دیالکتیکی بتوان آن را مشاهده کرد، جایی که افلاطون در کتاب جمهوری بخش هفتم می گوید”آفتاب حقیقت را نظاره کنید”. از ذاتی صحبت می کند که باید مشاهده شود ؛ ولی مشکل اصلی درباره ارسطو است ؛ که حقیقت را به مثابه وجود موجود در نظر گرفت ؛ چیزی که امروزه در اذهان جوانان و بسیاری از مردم وجود دارد ؛ این است؛ خدواند متعال واقعیتی است که وجود موجود دارد و ادعا دارم ورود نیهلیسم در اذهان جامعه به همین گزاره برمی گردد ؛ در زمانی ابو اسحاق یعقوب کندی آن را وارد تعالیم دینی کرد(فخری /ص۳۰/۱۳۸۷) . تحت این عنوان که حقیقت , واقعیت دارد . در غرب هم می توان علل اصلی و سرچشمه گذر از دین به عنوان سوبژکتویسم را در همین مبحث پی گیری کرد .
در مورد خدای که ارسطو برای وجود آن دلیل می آورد و آن را محرک اول می نامد و هدف جهان معرفی کرد(کاپلستون /ص۳۵۵/۱۳۸۸) . تنها برای رد واقع دانستن خدا و موجود بودن او در کنار دیگر موجودات این سخن نیچه در حکمت شادان مناسب است که این چنین می سراید : دیوانه ای در روز روشن چراغی به دست گرفته و در میان مردم فریاد می زند ؛ خدا را می جویم ” خدا را می جویم ” ؛ مردم قهقه زنان دور او جمع می شوند . دیوانه با چراغ در دستش می گوید : حال به شما خواهم گفت که خدا را کجا می توان یافت . ما خدا را کشته ایم ؛ ما خون مقدس ترین موجود را در هستی ریخته ایم (نیچه/ص ۲۷۷/۱۳۷۷) . نیچه در جایی دیگر از چنین گفت زرتشت این گونه به مرگ خدای موجود نتیجه گیری می کند ؛ هنگامی که اهریمن در گوش زرتشت زمزمه می کند ؛ که حتی خداوند جهنم خاص خود را دارد و آن جهنم عشق به انسان است ؛ باز اهریمن در گوش او می گوید ؛ خدا به خاطر ترَ حم به انسان مرده است ؛ ” چنین گفت زرتشت ” (نیچه/ص۱۶۱/۱۳۸۹). نتیجه به دست آمده از این مطالب این است که هنگامی پارادایم اصلی فلاسفه ما از غرب و یونان گرفته شده است و خدای که فلاسفه اسلامی با استفاده از الگو های آنها بدست آوردند: به تبع آن در ذهن جوانان رسوخ می کند ؛ که مرگ این خدا را نیچه , اعلام کرده است ؛ پس نه تنها خدای مسیحت مرده است ؛ بلکه هر متفکری که از گزاره های ارسطویی خدا را اثبات کرده است ؛ مرگ آن خدا را باید در جهان مدرنیته و پست مدرن اعلام کرد. مسحیت بهائی سنگین در قبال تطبیق خدای ارسطویی با خدای انجیل پرداخت و دین مسیح با حملات دانشمندان عصر روشنگری به دینی کاملا احساسی و عاطفی که خالی از عقلانیت است تبدیل شد. مصبیت جایی است که هنوز هم خدای ارسطویی مورد دفاع قرارمی گیردو با خدای ادیان توحیدی این خدای موجود تطبیق داده می شود ، ولی این نکته باید در هرجایی که ادیان توحیدی غالب است ؛ فریاد زده شود ، خداوند حقیقت است ، صاحب ذات و تنها صفات آن را می توان با موجود ات در نظر گرفت ، چیزی که در عرفان ما صدها بار گفته شده است ، اینکه از حقیقت خداوند به عنوان هو مطلق یاد می شود؛ این یک امر ایمانی می باشد ، نه یک چیزی که به مثابه موجود در نظر گرفته شود و بخواهد آن را اثبات کرد . این ذات نه اثبات شدنی است و نه ابطال شدنی ، گاهی از آن بر اشخاصی الهاماتی می شود و آنها فقط تفسیری از آن ارائه می دهد . اندیشه ای که به این گزاره ها می رسد .که هر امر ذهنی و به اصطلاح سوژه عقلانی است ، باید واقعی باشد ؛ چیزی که هگل آن را بیان داشت .اندیشه هگل همان گزاره های ارسطویی است که با رنگ دیگری عرضه می شود ، اندیشه ای که دین را به عنوان حقیقتی و محملی برای زیست خود انتخاب کرده است ، ناگهان با قبول این گزاره ، در پی یافتن این حقیقت در واقع می گردد. کسی مثل نیچه در حکمت شادان از او می پرسد.؟ نیمی از زندگی سپری شده است و هر لحظه آن با دردو خطا بوده است . آیا بازهم می خواهی جسجتو کنی ؟ چه چیز را ؟ چرا ؟ من به دنبال دلیلِ دلیل می گردم (نیچه/ص۵۴/۱۳۷۷).جوانی که در کشور ما با آیات دینی ؛ خدا رابرای خود عقلانی می داند؛ هنگام رویارویی با ایده خدا ی موجود ؛ در واقع به جسجتو می پردازد. که این خدا را هم برای خود عقلانی کند . دست آخر از دلیلی که برای اثباتآن استفاده کرده گذر می کند . و می گوید دلیل این دلیل چیست ؟ و این همان است که مثابه این خدای موجود , آن خدای حقیقتی را در عرضش به چالش ذهنی می برد .
پ : فلسفه اسلامی و قرون وسطی
سهم ارسطو و افلاطون در ایجاد اندیشه های هیچ انگاری را مورد بررسی قرار دادیم ، ارسطو خدا را به عنوان وجود و هدف جهان در فلسفه خود عرضه کرد وهنگامی مردم ایمان خود را به این خدا از دست می دهند و از دست یابی به آن ناامید می شوند ؛ این همان جایی است که نهیلسم باور شد و نوازد خود را در اندیشه نیچه به دنیا آورد.
در این جا می خواهیم سهم فلاسفه اسلامی وقرون وسطی را در باور کردن اندیشه ارسطو به نهلیسم بررسی کنم . در غرب وجود موجود به هگل رسید و او آن را به عنوان روح جهان که همه چیز را عقلانی کرده است معرفی می کند(لاوین/ص ۲۱۰/۱۳۸۷)، در فلسفه ما صدرا وجود و موجود را دارای وحدت می داند، همه موجودات همان ذات واجب الوجود است که وجودش بحت و بسیط است .(واجب الوجود تمام من کل اشیاء ، مرتضوی /ص ۱۲۳/۱۳۸۰)صدرا به طوری که از این مطلب برداشت می شود ماهیت ذات خدا رامعرفی می کند و دراین وحدت وجود تحت تأثیر ابن عربی در کتاب فصوص الحکم قرار گرفته است که وحدت وجوددر آن جا شرح داده است . ابن عربی اصل همه ممکنات را عدم می داند (ایزوتسو/ص ۲۷۶/۱۳۸۷)ولی صدرا اصل ممکنات را وجود می داند (صدرا/شواهد ص ۲۵/۱۳۸۶) و از وحدت وجود این مراد را به دست می آورد که تنها وجود مستقل موجود، وجود حضرت حق است (علامه طباطبایی /نهایه ص ۱۷۸/۱۳۸۸).البته صدرا چقدر توانسته مطلب وحدت را به دور از تناقضات عقلی که درباب وحدت وجود هست نگه دارد، جایی بررسی دارد که به طور خلاصه در زیر آورده می شود.
الف : اصل همه چیز وجود است و ماهیت اعتباری است این مطلب را غافلان از شهود انکار می کنند(صدرا /شواهد ص ۱/۱۳۸۷)
ب : وجود دارای تشکیک است و هر وجود ی دارای مرتبه می باشد، حرکت جوهری باعث استکمال وجود می شود .
پس همه موجوداتی که در آنها ماهیت اعتباری و وجود اصیل است ، مرتبه نازله وجود اکمل حق می باشند ؛ که هم در حدوث و هم در بقاء به آن محتاج اند .به روایت مرحوم هادی سبزواری هرچیزی یا واجب است و یا مستلزم واجب می باشد (مطهری /شرح منظومه ص ۵۸/۱۳۸۵) چیزی که در این جا به نظر می رسد وحدت وجودی است که ماهیت ندارد، ماهیت حقیقت کشف نشده باقی می ماند و فقط” وجود ی که موجودات هستی بدون ماهیت ” وابسته به آن است به دست می آید.موجود بدون ماهیت در ذهن قابل اعتبار است و در خارج هر موجود دارای ماهیت است و همان سوبژکتیویسم ایدئالیسم می باشد که جورج بارکلی را هم به همین نتیجه رسانید و صدرا در همان ابتدای مطلب شهودی بودن آن را گوشزد می کند ،اگر از جمله صدرا “واجب الوجود تمام من کل اشیاء” این مطلب را برداشت کنیم که ذات خدا را معرفی می کند مشکلات زیادی وجود دارد و تناقض های بسیاری را خواهد داشت برای مثال می توان گفت، چگونه اشیاء مساوی با خدا است(این جمله صدرا با خدای اسپینوزا هم خوانی زیادی داردبا این تفاوت که اسپینوزا قوانین حاکم بر ذات و جسم را خدا می داند وصدرا وجود بدون ماهیت این اشیاء را مساوی با خدا می داند ) ودرعین حال خداوند دارای وحدت شخصی می باشد، یا اصل ما عدم است و تنها وجود ، واجب الوجود می باشد. صدرا بیان می کند که اصل در همه چیز وجود است و اصالت با وجود است. پس همانطور که خدا وجود مستقل دارد اشیاء هم وجود مستقل دارند . خدا و اشیاء در وجود با هم مشترک معنوی هستند که شدت و ضعف بین آنها وجود دارد . پس فقط این برهان وجود شناسانه است برای اثبات وجود خدا، نه بیان ذات او، نه بیان وجود مستقل و رابط چرا که خدا و اشیاء در کنارهم وجود دارند . در نهایت این مطلب را بیان می کند که واجب وجود مرتبه ای کامل تر وجود است . وحدت در وجود را اگر از این مطلب برداشت کنیم باید مثل ابن عربی بگوییم که “ان الممکنات اصل ها من العدم ” و نه مانند صدرا که سعی دارد اول موجود بودن اشیاء را بیا ن کند و بعد در ادامه بگوید این موجودات با وجود( اله)وحدت دارند و وجودی از خودشان ندارد و در ادامه با تشکیک کثرت هستی را توجیه کند .پس مراد وجود مستقل و رابط که از این مطلب برداشت شده است آن منظور عرفا از وحدت در وجود نمی باشد . در ضمن این مطالب در حوزه ذهن دارای اشکال زیادی نمی باشد و با مباحثی است از جنس سوبژکتیویسم که اگر کسی وجود کلیات را در خارج نداند و یا اصالت آن را رَد کند جایی مطرح شدن در خارج را ندارد. اما به فرض که در جهان امروزی سوبژکتیویسم ،ایدئالیسم مطلق” وحدت در وجود” را به بپذیرم .آیا مانند هگل آن را عقلانی کرده ایم ؟.
در تاریخ فلسفه قرون وسطی همین اتفاق امروزی که در جامعه ما رخ داد ه، به وقوع پیوست و گزاره های ارسطویی با دین یکی شدولی نتواستند اشکالات ارسطویی را مانند صدرای شیرازی حل کنند و زمینه نابودی مسحیت را فراهم کرد . آبای اولیه کلیسا به خصوص کلمنس اسکندارنی و اریژن ( Clemens . origene) علاقه وفرای به تطبیق فلسفه افلاطونی با دین مسحیت داشته اند(کاپلستون/چ/۱۳۸۸). اوج آن را می توان در اگستینوس مشاهده کرد . کم کم مبنای فلسفی و عقلی با دین مسحیت در هم تنیده شدند . کار اساسی در این حوزه راآنسلم انجام داد .که برهان وجود شناسه خود را در باب تصور وجودی که , از همه صاحب کمال تر است , به وجود موجو د اکمل در خارج تعمیم داد وسرآغاز نزاع در باب کلیات شد . اگرکسی وجودکلیات را در واقع نمی داست ،این برهان پا در هوا می ماند، کاری که روسیلین انجام دادوبا اصالت واقع بودن کلیات سخت مخالفتکرد. کار او با آنسلم به دادگاه هم کشیده شد و دست آخر روسلین مجبور به عقب نشینی شد(زمانی/م/ص۱۸۱ /۱۳۸۹/). .آنسلم با تصور ماهیت خدا به وجود خارجی آن دست پیدا کرد. این فیلسوفان کلامی مشرب امانت ارسطویی و افلاطونی که به دست فیلسوفان اسلامی ژرفا پیدا کرده بود را خوب فهمیدند و آن را در خدمت اناجیل چهار گانه که بیشت جنبهروایی داشت قرار دادند.مسحیت با آنسلم وآکویناس و مایستر اکهارت به اوج ژرفای عقلی و عرفانی رسید . مسحیت با این مبانی عقلانی هر اندیشه ای را میخ کوب می کرد . نخستین بار ویلیام اوکام تیغ تیز خود ار براین مبانی عقلی ارسطویی که توسط مسلمانان فیلسوف ژرفا گرفته بود گذاشت(کاپلستون/ص۶۵/۱۳۸۷/) . وی انتقاد شدید ی به این مبانی عرضه داشت به گونه ای که می توان او را آغاز اندیشه عصر روشنگری محسوب کرد. مسیحت که ژرفای عقلی و عرفانی گرفته بود ،کم کم به غول خوناشامی تبدیل شد که دانشمندانی چون اراسموس و برنو را بلعید ،تا اینکه سرانجام مرگ این اندیشه را فرانسیس بیکن نتیجه گیری کرد وکانت این متافیزیک ارسطویی که فیلسوفان اسلامی و مسیحی به آن قداست دینی بخشیده بودند؛ در تابوت گذاشت و میخ های علم نبودن را براین تابوت کوبید . کانت این مبانی را به مثابه یک وسوسه انسانی برای رسیدن به شناخت حساب می کرد و اساسا از امکان ذاتی فلسفه به عنوان یک علم سوال کرد. انقلابی که کانت انجام داد ، فلسفه ارسطوو دکارت و افلاطون را با یک منطق تحلیلی دقیق به چالش کشید. عملا مرگ این تفکررا نتیجه گرفت و مابعدالطبیعی بر اساس و بنیان اخلاق بنا نهاد ،که بیشتر بر فرضیات استوار شده است ، به این شکل که بشر را صاحب زندگی اخلاقی می داند و وجود آزادی برای اخلاقی زندگی کردن را نتیجه می گیرد و بعد هم چون مشاهده می کند که فضلیت را باید براساس تکلیف و وظیفه به دست آورد و گفت چونکه ما مشاهده می کنیم شخص با فضیلتی که تکلیف خود را خوب انجام داده است ، در این جهان به پاداش خود نمی رسد و گاهی مانند مسیح به دار آویخته می شود ،پس وجود جهان دیگر را فرض می کند و بعد هم برای ضمانت جهان دیگر وجود خدا را نتیجه می گیرد. و به این صورت متافیزیک را بر اساس اخلاق پی ریزی کرد. این انقلاب کانت که بزرگیش د ر فلسفه به همین موضوع است . یک پیروزی بدتر از شکست بود . ولی تنها کار اوکه مبنای فلاسفه بعدی قرار گرفت این بود که متافیزیک ارسطویی و دکارتی را به اوراقی تاریخی وازجنبه روایی در جهان غرب تبدیل کرد.)
عصرروشنگری و اگزیستانسالسیم ها
قبل از ورود به بحث اگزیستانسیالیسم لازم است که نگاهی به اندیشه عصر روشنگری و عصر فاعل شناسا داشته باشیم . با روشی که به طورکلی از فرانسیس بیکن شروع شد و با طرح احیای بزرگ در منطق وفلسفه و تقیسم بندی جدیدی که از علوم ارائه داد بحث را پی می گیرم . در مقالات ؛ الهیات را از فلسفه جدا کرد و آن را مربوط به ایمان و قوه تخییل می دانست و بیان می داشت که الهیات را نباید تا حوزه عقل تنزل داد ، چرا که محدوده شناخت عقل محدود است . کار فلسفه را باید در طبیعت پی گیری کرد . بیکن با طرح بحث بت ها علی الاخصوص بت غارو بازار سرآغاز اندیشه های در زبان شد . اوبا توجه به این که احترامی زیادی برای گذشتکان قائل بود، هرگز تقلید از آنها به صورتی که عقلانی نباشد را با جدیت تمام ردَ می کند، روش قیاسی ارسطو را به طور شدید به انتقاد می گیرد و سعی داشت، در ارغنون نو و آتلانتیس نو روش جدیدی را معرفی کند ، روش بیکن همان استنتاج استقرایی در خارج می باشد واین هم به دلیل این بود که موضوع فلسفه را طبیعت می دانست . بیکن را می توان هم در حوزه تجربه گرا یانی چون هابز و لایب نیتس و هیوم قرار دادو هم در عقل گرایانی چون دکارت به حساب آورد . دکارت که یک عقل گرایی محض بود. با توسل به ریاضیات به عنوان پایه شناخت ،آروزی بدست آوردن گزاره های در فلسفه که هم واضح و روشن باشد ، و هم متمایز باشند را درسر داشت . ولی او همه فلاسفه قبل از خود را به سخره گرفته بود وتا مدتی دچار سردر گمی بود و بیاناتش در ابتدای تأمل اول نیهلیسم را نشان می دهد . اما ناخواسته همان راه افلاطون را ادامه داد. دکارت همه ارزش های و دستاوردهای دیگران را رد کرد و خود را در آزادی مشاهده کرد . به دنبال معنا برای هستی، که تنها از عقل محض بدست می آید مشغول شد .عقل را به عنوان اصیل ترین داشته بشر معرفی می کند و ابزار آن را ریاضیات می داند. او می خواست به ایمانی عقلی دست پیدا کند که جای هیچ گونه شکی در آن نباشدوبا این پیش فرض شروع به شک کردن کرد . جرقه های نهیلیسم در اندیشه دکارت و در شک که انجام داده است کاملا مشخص است.، جهان خارج از خود را با اصالت دادن به سوبژکتیویسم به ا ثبات می رساند . کوجیتو دکارت را باید یک خود فریبی و یک پیروزی بدتراز شکست دانست. چرا که همانطور که ادموندهوسرل می گوید توجه آگاهی دکارت از خود اندیشمند به خارج بوده است (فلین/ز/اگزیستانسیالیسم/۱۳۹۱/)و این همان است که به آن دور مصرح می گوییم . پی یر گاسندی در نامه های به دکارت اشکال بنیان فلسفه اش را گوشزد می کند(لاوین/ت/سقراط تاسارتر/۱۳۸۷)به این صورت که دکارت اثبات نکرد آیا حالت اندیشه می تواند اصیل باشد؟ تنها آن را بر فرض اینکه درست است انتخاب کرد ودر این کار از گذشتگان که آنها را رَد کرده بود پیروی می کند . دکارت با طرح اصیل بودن سوبژکتیویسم بحثهای را درمعرفت شناسی مطرح کرد که هنوز ادامه دارد. سرعت عظیمی که دکارت به جریان نیهلیسم داد قابل انکار نیست او که همه شناخت ها را براساس ذهن و اندیشه قرار داد به نهیلیسم فعال دامن زد ، دکارت برای فرار ازآن به اثبات وجود خدا می پردازد وبه اثبات دو جوهر حقیقی دیگر در کنار اندیشه می پردازد یکی خدا و دیگری جوهر مادی است . در آنها هم مسائل لا یحنل بسیاری به جا گذاشته است ، سلسله های دوری دکارت که از جوهر متفکر شروع شده بود ؛ با اثبات وجود خداوند و اثبات جوهر جسمانی به اوج خودمی رسد. قبل از اثبات وجود خدا مدعی شده بود ، که با تصورات واضح و روشن می توان به شناخت راستین دست پیدا کرد و الان می گوید که خدا دلیل و اعتبار حقیقی بودن این گزاره ها است .کلاُ سه دلیل برای اثبا ت خدا دارد، یکی به عنوان علت تصورات فطری ما و دو هم امکان و وجوب آکویناس و سوم هم دلیل وجود اکمل و اتم آنسلم است .حال دو سوال از دکارت پرسیده شود واگر پاسخ ندهد به نیهلیسم دچار می شود . یک – دکارت من تصورات فطری را قبول ندارم ؟ دو -چگونه قبل از اثبات جوهر جسمانی برهان جهان شناختی برای اثبات خداوند آورده ای ؟ این ها تناقض ها و دورهای از سوی دکارت، برای فرار از نیهلیسم است . بارزترین ضعف دکارت در جوهر جسمانی و ارتباط آن با خود متفکر است ، که بو سیله غده صنوبری سعی دارد این تمایز را حل کند. اصولا دکارت با مشاهدت پیروزی علم بر دین مسیح به ناچار تن به این تناقض گویی داد. تنها صفت جوهر نفسانی اندیشه است و تنها صفت جوهر جسمانی امتداد در زمان و مکان است . نه اندیشه در امتداد قرار می گیرد و نه جسم صاحب اند یشه می شود . سوبژکتیویسم مربوط به جوهر نفسانی است و مختص کلیسا و دین می باشد ، ابژه و جسم مربوط عالم ماده است که مانند ساعت کار می کند و مختص علم است . جوهر جسمانی جیست ؟ دکارت : آنکه نفسانی نباشد و تعقل نداشته باشد . جوهر نفسانی چیست ؟ دکارت : آنکه جوهر جسمانی نباشد و در امتداد زمانی و مکانی نباشد .تکلیف انسان که جمع دو ضد شده است چیست ؟ غده صنوبری این دو را در کنار هم قرار داده است . نحوه متأثر بودن این دو از هم چگونه است ؟ چیزی که دکارت باید تأمل هفتمی برای آن عرضه می داشت مغفول ماند ه است . این کاملا عمدی بود مانند همان شک دکارت . از گزاره هایش بدست می آید می خواست زیستگاه نو برای دین بدست آورد ولی غده صنوبری هم آزادی سوبژکتیویسم را گرفت و هم اعتبار جوهر مکانیکی جسمانی را .
عصر تجربه با لاک و هیوم بیرحمانه دکارت و سوبژکتیویسم را مورد حمله قرار داد. لاک جوهر های روحانی و جسمانی را تنها برای حفظ وحدت کیفیات اولیه و کیفیات ثانویه و اعراض فرض می کرد و هیوم به کلی هر دو را انکار کرد. گزار


آدرس کوتاه :

  1. علي توان   ۱۳۹۲-۰۷-۰۹  

    با سلام لطفاادامه بحث در سايت قرار بدهيد